تبليغاتX
درخت زندگی
درخت زندگی
هر آنکسی که در این حلقه زنده نیست به عشق *** بر او نـــــــــمرده به فتـــــــــوای من نــــماز کنید
خون خورشید

به نام یگانه دادگر

 

 

خنده بر لب

پای در بند

چهره اش روشن

حاسدان حاضر

شاهدان خائن

خائنان بر مسند رنگ و ریا حاکم

اشکها خفته ، ناله ها مرده

در این تاریک ساعت لحظۀ غمگین

هیاهوها ز بهر خون خورشید است

 

 

حکم ِ بی شرمی روان بر تارُک تاریکِ منطق های پوشالی

در گریزی سخت از سرداب تشت

قطره ای از بی گناهی بر زمین

 

 

گر چه خونی با هزاران ننگ

با هزاران فتنه و نیرنگ جاری گشت

لیک،

تیغۀ شمشیر عدل دادگر باقیست.

|+| نوشته شده توسط Arash در سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 23:59 |

آدم برفی

سلام دوستان

این داستان رو اون اوایل توی بلاگ گذاشته بودم اما دوباره میذارمش چون مطلب آماده نداشتم و خیلی هاتون هم نخوندینش

            

 

برف می بارید.انسان تصمیم گرفت که برای تفریح یک آدم برفی بسازد.

برفها را روی هم ریخت و شروع کرد به شکل دادن آنها. بعد از یکی دو ساعت آدم برفی متولد شد.

چند ساعتی را با هم بودند آدم برفی که فقط انسان را می شناخت به او دل بست.

تا اینکه انسان خسته شد هوا هم کم کم تاریک می شد.

انسان رو به آدم برفی کرد و گفت: "من دیگه باید برم"

آدم برفی با نگرانی پرسید: "کجا؟"

انسان با بی توجهی جواب داد: "من سردمه باید برگردم خونه"

آدم برفی گفت: "منو هم با خودت ببر"

انسان گفت: "ما متعلق به دو دنیای متفاوتیم نمی تونیم با هم باشیم"

آدم برفی گفت: "منو تنها میذاری؟"

انسان دیگر چیزی نگفت سر را برگرداند و به طرف خانه حرکت کرد...

آدم برفی احساس تنهایی می کرد، کسی را که دوست داشت تنهایش گذاشته بود و با بی اعتنایی رفته بود.

آن شب آدم برفی به خیلی چیزها فکر کرد، به این که چرا انسان او را ساخت؟ چرا اینطور رفت؟ چرا تنهایش گذاشت؟ چرا به احساسش بی توجهی کرد؟ مگر آدم برفی ها احساس ندارند و...

خیلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که او را به خاطر یک هوس ساختند،

شب تار و بی کسی به سختی صبح شد.

صبح روز بعد، ابری در آسمان نبود و خورشید شروع به تاخت و تاز روی پیکر آدم برفی کرد.

طفلک آدم برفی لحظه به لحظه به پایان خودش نزدیکتر می شد،

اما خوشحال بود...

|+| نوشته شده توسط Arash در سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 22:20 |

آوای دل

هوالسمیع

 

 

شبِ تاریکی هاست

سایه ها بی نورند

ویرانه همین نزدیکیست

و صدای آوا،

گوش ها می بویند عطر آشنایی را

در دل ِ کاخ ِ فرو ریخته از حملۀ غم

تک اتاقی برجاست

که سقفش ، سقفِ تنهایی

ستونش بی کسیست

رنگ خون بر در و دیوار فضا

روح در تاب و تبِ خاطره هاست

در اتاق - در پس ِ پردۀ اشک

میچکد قطرۀ درد ، از پس ِ زخمۀ زجر

چنگِ بی مهری ها بر دل ِ ریش

آخرین شمع ِ امید

سالها پیش به سردابِ فراموشی رفت

شبِ تاریکی ها

شبِ تنهایی ها

شبِ آوای دل است

 

|+| نوشته شده توسط Arash در جمعه 11 خرداد1386 ساعت 22:51 |

زمانی برای مردن

هو الصمد

 

 

در راه است زمان

اشک ها رنگ شفق

چشمه ها پر ز سراب

باغ در دستِ خزان

رویش تنهایی در دلِ شب

رنگ هر خاطره بر قابِ مکان

دیدگان خانۀ غم

گوش ها مانده به آواز قدم

ضجّۀ زنجره ها

شور در چنگ صبا

قدح مرگ سراسر حسرت

آه ، اینجاست زمان.

|+| نوشته شده توسط Arash در شنبه 29 اردیبهشت1386 ساعت 14:41 |

آه

به نام خالق اندیشه ها

 

بوی حسرت

بوی وحشت

بوی آه 

 

چشمه ای در نا امیدی شد سراب

جنگل از فکر خزان در التهاب

اشکهایی از سر افسوس و آه

در گریزی سرد از اندیشه ها

چند خطی خاطره از روز باغ

 

یادِ بالِ شاپرک های سفید

نغمه ای در چشمِ گل ها می دوید

رقصِ آتش در دل شب ، سرخ و شاد

برق چشمی ، شوق حرفی در کنار

یادِ روی کودکِ بی رنگ و طرح

نقشِ پاکی در دل هر یاسمن...

 

...بی ترانه ، بی حضورِ ماهتاب

آه ، افسوس ، رنگ می بازد زمان

|+| نوشته شده توسط Arash در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 13:56 |